با سلام. اين وبلاگ قرار نيست به روز شود بلكه مجموعه اي از نوشته هاي يك آدم «دل آرام» است طي چهار سال تنفس روي اين كره سيماني...
براي مطالب به روز شده به اين وبلاگ مراجعه كنيد:
بی پايان

خاموش و بيصدا
يك جا نشستهام
تنهاتر از خدا
بي هيچ حركتي كه نشان از نفس دهد
همراه بانگ هوهوي يك جغد گيج و منگ
پرواز ميكنم
آرام و بيصدا
يك سال خستگي
يك سال بيكسي
يك سال با تو نبودن، خداي من!
اين سرنوشت چيست كه درگير آن شدم؟
جرمم چه بوده است؟
دنيا به اين بزرگي و سرشار نعمت است
من از تو اي خدا
تنها ستارهاي طلبيدم كه يك نفس
آرام پيش من
سرزندهام كند
يك عشق ارغواني و ديگر...
تنها همين نه چيز دگر
يك عشق پاك پاك
در اوج سادگي
تنها من و نگار من و يك خالق بزرگ
با رنگ سرخ گرم
با خندهاي كه رنگ دلم را جلا دهد
يك عشق ارغواني و ديگر...
تنها همين نه چيز دگر
يك عشق پاك پاك
بشنو تو اي خدا!
دلتنگ و مردهام
تنها اميد زندگيام را گرفتهاي
من مردهاي شدم كه مرا
در جمع مردگان
راهي نميدهند
حكم خروج من
در دست كيست؟
هان؟
امضا بكن كه جان به لب من رسيده است
ديگر بس است خلوت زجرآور و سكوت
در انحناي مرگ
چون سنگ ميشوم
بي عشق ارغواني و بي رنگ سرخ گرم
دلتنگ ميشوم
بي رنگ ميشوم.

نه كمي صبر بكن
سكه هم نامرد است
نگذار
دل من داغ دلت را بيند
اين گناه از دل من نيست كه عاشق شده است
به خدا آه دلم دامن تو ميگيرد
...
گاهگاهي به خودم ميگويم
(يا كه شايد هر روز، يا كه هر ساعت و هر ثانيهاي)
كاشكي جاي مرا با تو عوض ميكردند
تا خودت حس بكني عشق چه حالي دارد
و بفهمي كه دل از كف دادن
غربتي ساده به دل ميبخشد
كه تهاش شيرين است
و وصالي پي آن نيست كه خوابت بكند
راستي يادم رفت
كه به تو باز بگويم حرفي
مهربانم ... عشقم ...
هيچ ميدانستي
كه دلت وسعت دريا دارد
تو خودت زفتهاي از پيش من اما دل تو
باز هر شب در خواب
مثل سابق به سراغ دل من ميآيد
...
خاطراتي كه من از بودن با تو دارم
خاطراتي است كه هرگز غم غربت به سرش ننشيند
پس نگارين بت من
لااقل آرزوي ديدن خود را در خواب
به دل من مگذار

صبر كن ...
خنده تو قلب مرا ويران كرد
بازگرد و كمك كن كه بسازم آن را
نرو اي مهر تو افتاده به جانم برگرد
اگر از زندگيام دور شوي ميميرم
نكند بردهاي از ياد مرا؟
ببري يا نبري
كور گردم اگر از خاطر خود نور نگاهت ببرم
صبر كن ...
بانگ اهورايي تو
لحظهاي هرچه كه من ساخته بودم يك عمر
ناگهان ويران كرد
به كجا ميروي اي داروندارم از عشق
بعد تو كوچه تنهايي من ميميرد
نكند سينه تو صاحب قلبي سنگي است
كه چنين ناز خودت را به سرم مي كوبي
نه عزيزم...
قلبت...
آنچه را من به تماشا رفتم
روز اول، به خدا يادم هست
همچو روياي دل پروانه
به همه مهر و محبت ميداد
پس چرا سهم من از مهر و محبت دوري است؟
تو كه بيمهر نبودي دلبر
پس بيا قرعه بينداز
اگر خط آمد...
خط بكش روي دلم...
بعد برو...
نه كمي صبر بكن...
(ادامه دارد...)

زندگي زيباست
همچون تيكتاك ساعتي شماتهدار
بي تو اما ...
زندگي زجر است
همچون ضجههاي مردهاي بالاي دار
زندگي زيباست
همچون خنده پاك خدا هر صبح بر گلبرگ ياس و اطلسي
بي تو اما ...
زندگي زجر است
همچون مردن طفل قناري گوشهاي از بيكسي
زندگي زيباست
همچون پر زدن با سينهسرخي بيهوا تا گم شدن
بي تو اما ...
زندگي زجر است
همچون گربهاي بازيچه مردم شدن
زندگي زيباست
همچون گريه ناز فريبا كودكي معصوم در آغوش شب
بي تو اما ...
زندگي زجر است
همچون داغتر بودن از آتش، وحشت از گرماي تب
زندگي زيباست
چون هستي
خدايت هست
خواهد بود
پس زجري نخواهد ماند در دنيا
خدا خيرت دهد زيبا
كه عمرم را سراسر شادمان كردي.
به شدت اشك ميريزم
شبي تنها
شبي آرام
چشمانم
لبانم
واي ميلرزد
و بغضي كه مرا تا صبح همراه است
دلم تا كي تو را از دور خواهد ديد
زيبارو، فريبا، مهربانپيشه
دلت سنگ است؟
يا در سينهات بحبوحه جنگ است
تو هم شايد
ولي من حتماً حتماً
تمام خاطراتت را درون سينهام حك ميكنم شايد
از آن تصوير سيمايت پديد آيد
ولي نه مطمئنم من
تو هم حتماً
صدايم ميكني آري
صدايم ميكني در يك شب مهتابي و تبدار
صدايي داغتر از آتش عشقي كه من در سينهام دارم
صدايت را دلم در سينه خود قاب ميگيرد
و از شوق حضور آن
سحر سرمست ميگردد
به وقت صبح ميميرد
سپس از قدرت عشقت حيات تازه ميگيرد
خدا را شكر ميگويم
كه پرواي حضورت را درون سينهام جا داد

وقتي هزار و يك شب چيزي از خدا بخواهي و او از تو دريغ كند چه ميكني؟
هر جا هستي بشنو:
من ثابت كردم كه

بر تمام سنگفرش سينهام
قاصدي
خنده ناز تو را آورده بود
گامهاي مهربانت روي آن
سينهام بر عقل خود شك كرده بود
چشم من چشم تو را در خواب ديد
اشك در چشمان تو!؟
آخر چرا؟
حيف چشمان تو نيست
تا چنين ابري و باراني شود
شاد باش و خنده كن
تا زمين
سير معمول خودش را طي كند
آسمان جاي تو در يك روز پاك
گريه خواهد كرد تا هر عاشقي
اشك چشمش در هواي خيس آن
گم شود
آسمان هم اينچنين
آبروداري كند

شب شبي بيتاب است
و ميان من و تو جادهاي از عشق رها
جادهاي پر شده از زمزمههايي مغموم
و پر از ثانيههايي فرّار
و دو سينه همه آشفته از اين فاصلهها
جادهاي ساكت و خاموش ولي
باز هر قطره باران با خود
شوق اين حادثه را آورده است
كه زمان فاصله را خواهد برد
و به سيماي زمين
نقش اين سيلي او ميافتد:
فاصله رفتني است، فاصله خواهد مُرد
و در اين سيل هزاران قطره
اشكها پيدا نيست
گريهها نمناك است
اشك گرم و دم سرد باران
كه به هم ميلغزند

چشم من مانده به راه
تِك تِك ثانيهها
بوي نزديكي هر لحظه تو
و تپش در دل من
اين چه تلفيق قشنگي است، عجب حس غريبي دارد
بوي پاييزي عشق
بوي گرماي نفسهاي تو در سينه من
بوي گلبرگ پر از شبنم نيلوفر مست
و نسيم نگهت سمت نگاهم هر روز
سينه پر شررم را به عطش ميآرد
نازنين نيمه پنهان دلم
هر سحرگاه پس و پيش نماز عشقم
با خداي دل خود گويم كاش
خانه عشق تو ويران گردد
تا كه بيخانه و آواره شود
سينه پرتپش ديروزت
آن زمان است كه من عشق تو را ميدزدم
و به خلوتكده سينه خود ميآرم
و به خود ميبالم
و به خود ميبالم...

سر و سرّي است ميان من و ابروي به هم پيوسته
و دو چشم سرمست
و لباني همه آكنده از آوازي گنگ
كه در اين وحشت تنهاييها
آن نگاه سرمست
با كلامي كه فقط نور اميد است در آن
وحشت اين دل آشفته ز تنهايي را
مثل آبي كه بريزند به روي آتش
ناگهان ميكاهد
كاشكي از نگهم حرف دلم را ميخواند
كه اميدم همه در ديدن او در هر صبح
زنده و جاويد است
و خودش ميفهميد
كه سراي دل من از نفسش در تپش است
و نگاهم به نگاهش زنده
و اگر بد نشود ميگويم
كه اگر لحظهاي از پيش نگاهم تو بخواهي بروي
من زمان را به زمين ميدوزم
تا كه آن لحظه آخر به دلم بنشيند
و تو را مست كنم با نگهي اشكآلود
كه دگر فكر گريز از نگهم را به نگاهت ندهي

تو چرا غمگيني؟
تو چرا دلسردي؟
تو كه چشمان پر از روشنيات
هر شب تار جهان را بدل صبح كند
تو كه گيسوي پريشان و بلندت را صبح
يك به يك روشني پنجره تسبيح كند
تو كه آن رنگ نگاه مستت
رنگ هر نسترني را غل و زنجير كند
تو چرا غمگيني؟
تو چرا دلسردي؟
تو كه با حركت انگشت خودت
چشمها را به جهش اندازي
تو كه با جنبش ابروي خودت
رنگ هر عاشق دلباخته را ميبازي
تو كه هرگاه دلت خواست به يك برق نگاه
ليلي قصه ما را به دمي يا كمتر
همچو مجنون كني و عاشق و شيدا سازي
تو چرا غمگيني؟
تو چرا دلسردي؟
من نباشم اگر از روي تو آن خنده زيبا برود
مطمئن باش كه من خواهم مُرد
و در اين بازي يكجانبه كه حاكم بازي تويي و من هيچم
باز هم اين دل دلسوخته در آخر سر خواهد بُرد
گرچه من ساكتم و هيچ نگويم به تو ليك
هر شب و صبح به خوابم دل مغرور تو را خواهم برد
و بدان بي تو جهان معني پوچي دارد

من از جغرافياي عشق تو بيرون نخواهم شد
و تاريخ نخستين خنده ويرانگرت را من
درون دفتر شعرم
شبانه ثبت خواهم كرد
و از انشاي چشمانت
كتاب شعر خواهم گفت
و از هر جمله املاي لبخندت
تمام غصهها را باز از دنياي پرتشويش خواهم رُفت
و با نقاشي هر تار گيسويت
هزاران بار خواهم مُرد
و با رسم كمانِ ابروي مستت
تمام عشق دنيا را به زير گور خواهم برد
و از هر گونهات تصوير دريايي بدست آرم
و در يك قايق كوچك
تمام نقطههاي گونهات را سير خواهم كرد
و از هر قصه چشمت هزار افسانه ميسازم
خودم را گرچه ميبازم
ولي در هر نفس از گرمي عشقت به هر بيگانه مينازم
و از هندسه ابروي مخمورت
هزاران درس ميگيرم
و در پايان
من از آغاز ترم عشق تو مشروط ميگردم

تا كه اين سينه فرو ميرود و ميآيد
مطمئن باش كه پابند همين عشق به جا خواهم ماند
خواه در سينه تو عشق من آيد به وجود
و تو از مستي و ديوانگيام مست شوي
يا كه از شيطنت اين دل ديوانه من
متنفّر شوي و آرزوي مرگ دلم را بكني
من كماكان به همين شيوه خود سرگرمم
من بهشتي كوچك
بهر اين سينه به پا خواهم كرد
ميشود لطف كني پاي به قلبم بنهي
و شوي حوري اين باغچه زندگيام
پيرمردي ميگفت:
‹‹ عشق هم عشق زمانهاي قديم››
ليك من ميگويم:
عشق هم عشق دل عاشق من
كه اگر عشوه معشوق عذابش بدهد
باز تا حد پرستش او را
دوست دارد و دعايش بكند

چشم من بارانيست
دل من طوفانيست
كه چرا روي من از روي تو دور افتاده
نگهت را نگهم هيچ ندارد سودي
شايد از بخت بد من باشد
كه در اين پهنه دشت
هيچ ياري به قدمخواهي من نيست به راه
و دلم در غم تنهايي خويش
با خداي دل خود شكوه و نجوا دارد
چه غريبانه، چه نجواي عجيبي است خدا!
يا كه شايد عطش ميكده خاموش شده
تا كه پيدا بشود دلبر تنهايي من
و به آتش بكشد ميكده را از قدمش
و به يك خنده خود
دل من همچو دل پروانه
كه به يك لرزش شمع
آتشي در دل خود ميبيند
دل من ميسوزد
نكند ساقي خمّار نسازد ما را
زودتر كاش بيايد شب وصل
و دلم از نگرانيش بكاهد آن شب
و در آغوش سپيده يكدم
آرميده نفسي تازه كند
و سرودي دگر آوازه كند
كه جهان زنده شود از نفسش

عامل آتش اين دل تو فقط هستي و تو
تو كه با آن نگه اول خود خنده ليلي كردي
و دل ساده و يكرنگ مرا
غرق در آرزوي ديدن رويت هر روز
در تلاطمكده بركه نامرديها
گيج و حيران به زمين افكندي
و نگاهم هر روز
باز دنبال نگاهي از تو
ميرود، ميآيد ... ميرود، ميآيد
و تو همچون پري دريايي
ميخزي در صدفي از همه با ارزشتر
تا كه شايد نكند چشم به چشمم باشي
نكند تاب تحمل بدهي
خلوت راكد و بيحوصله چشمم را
كيش سرباز توام رحمي كن
بيوفا اين دل من سنگ كه نيست
به خدا سادهترين عشق درون دل من جا دارد
مهلتي ده نگهي سمت نگاهم انداز

صبح از پشت همان پنجره كوچك دل
كه پر از عشق و صفاست
و تراوشگر آواز نسيم
من به همراه دلي گمشده در ساحل عشق
همه شب را پي تو تا به سحر پيمودم
و تو اي شهره عشق
با همان خشم دروغين نگاه مستت
باز آتش زدي اين كلبه درويشي را
و همين ديده توست
كه شده در همه جا رونق بازار دلم
كه در آن
عشق را جاي زمرّد به كسان بفروشم
و قسم بر نفس گرم تو اي افسانه
كه دلم را نگه پاك تو ميلرزاند
لرزشي كز ثمرش عالميان مدهوشند
و دلم خاموش است

تو يك كوهي
كه من بايد حضورش را
هميشه لمس ميكردم ...
ولي رفتي و خنديدي
تو يك درياي آرامي
كه من هر شب
به يك رويا
تمام نقطههاي گونهات را سير ميكردم ...
ولي رفتي و خنديدي
تو نه دريا كه اقيانوس مواجي
دلت گستردهتر از هرچه در روي زمين پهن است
ولي با اين همه وسعت
دلت جايي براي من
كه تنها گوشهاي را ميگرفت از آن
دريغ آمد ...
و تو رفتي و خنديدي
و شايد هم
تو يك طوفان غراني
كه در يك لحظهاي آمد
دلم را برد با خود در هواي عشق
و در آن اوج خوشبختي
كه من تنها تو را فرياد ميكردم ...
تو ميرفتي و خنديدي
تو چون كوهي؟ تو آرامي؟ تو مواجي؟ تو غراني؟
تو هرچه دوست داري باش
اما من همان هستم
همان دلداده بيادعا در كنج يك دنيا
و خواهم بود
چون ديدم
كه وقتي رفتي از پيشم
نخنديدي
چرا كه اشكهايم خاطراتت بود
و بغضم توشه راهت
ولي من سير خنديدم
...
تمام خاطراتم از تو آن لبخند آخر بود.

از همين شب به تو ميپيوندم
از همين ساعت پرشور به تو ميخندم
از همين خنده خود، رمز عاشق شدنم فاش كنم
از همين لحظه به سمت نگهت قبله من ميچرخد
رنگ چشمت زيباست
رنگ آن چهره شادت زيباست
رنگ خاك كف پايت زيباست
رنگ هر چيز تو در چشم دل من زيباست
غم شبهاي مرا ميكاهي
غم دنياي مرا ميكاهي
غم چشم نگرانم همه با خنده تو ميكاهد
غم من ميكاهي، غم من ميكاهد
واي از خنده تو
واي از گريه من
واي از چهره پرشور و فريبنده تو
واي از سينه پرجوش و فرازِنده من
آخ از دست دل سرسختت
آخ از ناز نگاه مستت
آخ از شيوه عاشق كشيات
آخ از خنده شيرين شب كودكيات
نكند دريايي، كه چنين پرشوري
نكند چون كوهي، كه دلت سختتر از سنگ شده
نكند برگ گل نسترني، كه سراپاي وجودت زيباست
نكند خوابم من، و تو در خواب مني